close
تبلیغات در اینترنت
سایت عاشقانه توت فرنگی - 47

ورود به پنل کاربري

    نام کاربری :
    رمز عبور :

نظرسنجي

    از چه موضوع سایت بیشتر خوشت میاد؟




باران ...


    باران که می‌بارد، میل در آغوش کشیدنت و بوسیدنت افزون می‌شود و شعله‌های سرکش این میل جانم را می‌سوزاند. زیر باران می‌روم و خیره به آسمان آرزو می‌کنم: ای کاش کنارم بودی دلارام من، زیر این باران دوشادوش هم و دست در دست هم... عاشقتر از همیشه، شیداتر و دیوانه‌تر... فارغ از همه بایدها و نبایدهای عالم، فارغ از حس پشیمانی و پریشانی... شاید مست مست، شاید مدهوش و مخمور، شاید... آری رها... رها از همه بندهای این جسم و این عالم، رها از همه خط قرمزها و تابلوهای ممنوع... رها از هر چه قانون و قاعده و محدوده... تو نیز عاشق‌تر و شیداتر... تو نیز مخمور و مست... اندکی عاشقانه‌تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده‌ام تا بوسه‌ بارانت کند..


خسته ام از تنهایی ...


    خسته ام با این خزان تنهایی

    بهار عمر من چرا نمی آیی

    به صبح بخت من چرا نمی تابی

    تویی که چشمهایت شب تماشایی

    بگو بگو ای گل مگر خطا کردم

    که با من عاشق دمی نمی پایی

    چه غربت تلخی رفیق راهم شد


    که مانده ام تنها به جرم شیدایی

    در انتظار تو به سر رسید عمرم

    به سر نمی آید شب شکیبایی

    بیا بیا دیگر که بیش از این در سر

    ندارمت طاقت که چهره بنمایی



تو ...

ای کاش ...


    ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی آنکه تو در کنارم باشی با یادت بنشینم و تو راا زمزمه کنم و برایت بنویسم.
    ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از گذشت روز، خمیده از خستگی ها، بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم.
    هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد. اگر می بینی می نویسم و می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی. می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی. می دانم که تو در کنار منی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که ... . اصلا مهم نیست. کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم. می توانم ساعتها بنویسم و برای همین است که می گویم اینها همه از سر عاشقی است.


کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست ...


    کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
    در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست؟
    چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینان
    همراه تو بودن گُنه از جانب ما نیست!
    روی تو مگر آینه لطف الهیست
    حقا که چنین‌است و در این روی و ریا نیست
    نرگس طلبد شیوه چشم تو، زِهی چشم
    مِسکینْ خبرش از سَر و در دیده حیا نیست!
    از بهر خدا زلف مَپیرای، که ما را
    شب نیست که صد عَربَده با باد صبا نیست!
    بازآی! که بی روی تو، ای شمع دل افروز،
    در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست
    تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است
    جانا! مگر این قاعده در شهر شما نیست؟
    دِی می‌شد و گفتم: «صنما! عهد به جای آر»
    گفتا: «غلطی خواجه! در این عهد وفا نیست»
    گر پیر مغان مُرشد من شد چه تفاوت؟
    در هیچ سَری نیست که سِرّی ز خدا نیست
    عاشق چه کند گر نَکِشد بار ملامت؟
    با هیچ دلاورْ سپرِ تیرِ قضا نیست
    در صومعه زاهد و در خلوت صوفی
    جز گوشه‌ی ابروی تو، محراب دعا نیست
    ای چنگ فروبرده به خونِ دلِ حافظ!
    فکرت مگر از غِیرتِ قرآن و خدا نیست؟




عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد