close
تبلیغات در اینترنت
سایت عاشقانه توت فرنگی - 13

ورود به پنل کاربري

    نام کاربری :
    رمز عبور :

نظرسنجي

    از چه موضوع سایت بیشتر خوشت میاد؟




خستگی


    خسته ام
    از خودم خسته ام
    از شما
    روزهای بی حوصلگی
    شبهای کشدارِ تنهایی
    از این شعرهای تکراری
    عشق ها
    عاشقانه ها
    حتی شکست های تکراری
    از این حضورهای مترسک وارِ پر از تردید
    از امتدادِ مستمر چهار فصلی که از کفِّ ما میروند
    بدون هیچ چ چ چ تغییر ... بدون هیچ تغییر
    خالی شده ام
    خالی میروم
    هیچ فکری در سرم نمیماند ... نمیآید که بماند
    همین روز هاست که کاغذِ سفیدی به اشتراک بگذارم
    فقط با یک امضا
    یا چه میدانم
    یک شکلک
    یکی از این قلب هایی که همه برایِ هم میفرستند
    یا دستی که باید تکان بخورد ولی نمیخورد
    همین روز هاست که خودم را یک جایی گم کنم
    نه ... این بار پشتِ دود سیگار نیست
    یا میانِ انبوه واژه های بی سرانجام
    یا در سوگِ نیمه رفاقت های گاه و بیگاهی
    این بار
    در کوچه پس کوچه هایِ کودکیِ کسی
    که زود بزرگ شد
    نیمه برهنه
    عصیانی
    شورشی
    و با دلی پر بزرگ شد
    کسی که این روزها ... عجیب خسته است ..


بسلامتی 1


    به سلامتی کسی که همیشه نقش بزدلارو بازی کرد، اما از ۱۰۰۰ تا آدم پر مدعا مرد تر بود!!! رامین پرچمی بلاخره آزاد شد


      بسلامتی کسایی که تو خاطرمون « ابدی » هستن اما تو خاطرشون «عددی»  نیستیم


    سلامتی همه اشک هايی که توی خلوت می ريزيم تا کسی که لياقت نداره اونارو نبينه


    به سلامتی کسی که نمیشناسه منو ولی نوشته هامو میخونه تا از درونم با خبر باشه و بمن بفهمونه که تنها نیستم


    سلامتی اعدامی که جرم رفیقشو گردن گرفت، بالای چوبه دار ازش پرسیدن حرف آخرت چیه؟
    گفت :به رفیقم بگین از این بیشتر از دستم برنیومد



راه عشق




    کنار خیابون ایستاده بود... تنها ، بدون چتر ،
    اشاره کرد مستقیم ... جلوی پاش ترمز کردم ،
    در عقب رو باز کرد و نشست ،
    آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
    - ممنون
    - خواهش می کنم ...
    حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
    یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو بهم بریزه
    و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
    نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز
    ادامه داستان در ادامه مطلب

سیب و فریب


    هميشه هم قافيه بودند سيب و فريب

    حتي زماني که هيچ کس شعري نگفته بود
    و حالا که همه شعر ميگوييد
    همه با هم ميگوييم سيـــب
    و دوربين هاي عکاسي را فـــريــب ميدهيم
    تا پنهان کنيم آن اندوه موروثي را پشت اين
    لبخند مصنوعــي

سوخته ...


    از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست
    بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
    من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز
    بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست


عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد