تبلیغات در اینترنتclose
داستان دکتر و مهندس

درحال بارگذاری ....
به انجمن تخصصی تخصصی داستان دکتر و مهندس خوش آمدید.شما در این انجمن میتوانید پاسخ سوالات خود را بیابید وارد یا عضو شوید
پنل کاربری
نام کاربري :

پسورد :

عضويت | فراموشي رمز عبور
ارسال پاسخ جدید
mani
آفلاین

ارسال‌ها :287
عضويت: 28 /11 /1390
محل زندگي:یه گوشه از دنیا
سن:99
شناسه ياهو:
تشکرها :91
تشکر شده :102
داستان دکتر و مهندس

یک پزشک و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.

پزشک رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. پزشک دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، پزشک پیشنهاد دیگرى داد.
گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با پزشک بازى کند.
پزشک نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به پزشک داد.
حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» پزشک نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد.
مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. پزشک بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به پزشک داد و رویش را برگرداند و خوابید!!!!
آدم ها تنها که نباشند میروند
تنها که شدند برمیگردند
و وقتی برگشتند تنها لایق یک جمله اند:
هررررررررررررررری

تشکر شده تشکر شده:
1 کاربر از mani به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: teraffic -

teraffic
آفلاین


ارسال‌ها :76
عضويت: 19 /6 /1391
سن:21
تشکرها :9
تشکر شده :4
پاسخ 1 :
داستان دکتر و مهندس
:42:چه مهندسی بوده این مهندس
دوست عزیز...

در هنگام دروغ گفتن حداقل شعور را برای مخاطب خود متصور شوید...

مچکرم!!!
mani
آفلاین


ارسال‌ها :287
عضويت: 28 /11 /1390
محل زندگي:یه گوشه از دنیا
سن:99
شناسه ياهو:
تشکرها :91
تشکر شده :102
پاسخ 2 :
داستان دکتر و مهندس
کلا اصولا ما مهندسا همینجوری هستیم
آدم ها تنها که نباشند میروند
تنها که شدند برمیگردند
و وقتی برگشتند تنها لایق یک جمله اند:
هررررررررررررررری
teraffic
آفلاین


ارسال‌ها :76
عضويت: 19 /6 /1391
سن:21
تشکرها :9
تشکر شده :4
پاسخ 3 :
داستان دکتر و مهندس
نقل قول از mani
کلا اصولا ما مهندسا همینجوری هستیم

پس من اصلا به شما نرفتم

یه مهندس کاملا عادی هستم


دوست عزیز...

در هنگام دروغ گفتن حداقل شعور را برای مخاطب خود متصور شوید...

مچکرم!!!
mani
آفلاین


ارسال‌ها :287
عضويت: 28 /11 /1390
محل زندگي:یه گوشه از دنیا
سن:99
شناسه ياهو:
تشکرها :91
تشکر شده :102
پاسخ 4 :
داستان دکتر و مهندس
شما فکر کنم نیمچه مهندس هستی
آدم ها تنها که نباشند میروند
تنها که شدند برمیگردند
و وقتی برگشتند تنها لایق یک جمله اند:
هررررررررررررررری
teraffic
آفلاین


ارسال‌ها :76
عضويت: 19 /6 /1391
سن:21
تشکرها :9
تشکر شده :4
پاسخ 5 :
داستان دکتر و مهندس
نقل قول از mani
شما فکر کنم نیمچه مهندس هستی



اره این ترم مهندس کامل میشم


دوست عزیز...

در هنگام دروغ گفتن حداقل شعور را برای مخاطب خود متصور شوید...

مچکرم!!!
mehrana
آفلاین


ارسال‌ها :6
عضويت: 15 /6 /1391
محل زندگي:shiraz
شناسه ياهو:
سه شنبه 21 شهریور 1391 - 00:54
mehrana
آفلاین


ارسال‌ها :6
عضويت: 15 /6 /1391
محل زندگي:shiraz
شناسه ياهو:
پاسخ 7 :
داستان دکتر و مهندس
manam ye mohandesam!!!!!!!!!!
سه شنبه 21 شهریور 1391 - 00:55





برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.